
آنچه اهمیت دارد اینست كه زندگی از ما چه می خواهد، نه
اینكه ما از زندگی چه انتظاری داریم. ما دیگر نباید درباره معنای زیستن
پرسشی می كردیم، بلكه باید در مورد خودمان بعنوان كسانی كه مورد
بازخواست زندگی قرار گرفته اند، می اندیشیم.پاسخی كه ما می دادیم
نباید با واژه و اندیشه می بود، بلكه با كردار راستین و به رفتاری راستین
جلوه می كرد. زیرا زندگی نهایتا به معنای مسئول بودن برای یافتن پاسخ
راستین به دشواریها و مشكلات آن و انجام وظایفی است كه پیوسته فرا
راه هر فردی قرار می گیرد.
زندگی یعنی دست یافتن به هدفی از راه خلاقیت فعال.
آنچه انسان لازم دارد تعادل و بی تنشی نیست، بلكه كوششی است كه
در راه رسیدن به هدفی شایسته درگیر آن می شود. آنچه انسان بدان نیاز
دارد، تنها رهایی و دفع "تنش" نیست كه بهر قیمتی شده در صدد انجام
آن برآید، بلكه پاسخ به " معنی " بالقوه ای است، كه در انتظار تحقق یافتن
او را به سوی خود فرا می خواند.
چنان زندگی كن كه گویی بار دومی است كه به دنیا آمده ای و اینك در
حال انجام خطاهایی هستی كه در زندگی نخست مرتكب شده بودی.
معنی حقیقی زندگی را در جهان پیرامون و گرداگرد خود باید یافت، نه در
جهان درون و ذهن و روان خود.
میل جنسی آنجایی جایز و حتی مقدس است كه حامل و ناقل عشق
باشد. بنابراین عشق تنها اثر جنبی چنین میل جنسی نیست، بلكه میل
جنسی شیوه ای است برای ابراز نهایت همدمی و تعارضی كه عشق
طالب آن است.
یادداشتهایی از كتاب " انسان در جستجوی معنا" اثر ویكتور فرانكل